بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

خاطره ی زایمان

1391/3/2 16:48
نویسنده : مامان نسرین
1,484 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خدا...٣ روز مونده به اولین سالگرد تولدت و من سرشار از ذوق و یاداوری خاطرات گذشته....پسرک ١ ساله ام عاشقتم و از خدا بهترین ها رو برات آرزو میکنم...

امروز میخوام خاطره ی بهترین روز زندگیم.... روز مادر شدنم.... روزی که هر روز که ازش میگذره بیشتر دلم برای اون حال و هواش تنگ میشه.... هر روز که میگذره بیشتر و بهتر ارزششو درک میکنم ... رو برات بنویسم...

زمان:چهار شنبه شب...4 خرداد 1390 شمسی...

ساک بیمارستان رو برای شونصدمین بار چک کردم و مثل همیشه یه چیزایی اضافه کردم(50 در صدش هم دست نخورده موند)

شام سبکی رو به سفارش خانوم دکتر خوردم... آخرین گشت رو توی اتاقت قبل از دنیا اومدنت زدم و عکس گرفتم...  رفتم طبقه یپایین و از مامان جون و عمه و بقیه خداحافظی کردم و ازشون خواستم برامون دعا کنن... و با بابایی رفتیم خونه ی مامان بزرگ تا فردا صبح به اتفاق مامان بزرگ و خاله جونی بریم بیمارستان...

دلم نمیخواست به عمل و بیمارستان و خطرات احتمالی و هزار تا چیز دیگه فکر کنم....

فقط میخواستم تو و روزای خوبی که قراره 3 نایی با هم داشته باشیم فکر کنم... خوب اون موقع درکی از کولیک و گریه ی نی نی ها و شیر نخوردنشون و عوارض سزارین نداشتم.... 

حالا هم که به اصطلاح درک کردم همشون برام خاطره شدن.... یه خاطره از جنس بردیا

خلاصه خوابیدمو و بعداز نماز صبح آخرین حرفامو در دوران بارداری با خدا جون زدم  

ورق بزنید...

زمان: صبح روز پنجشنبه 5 خرداد 1390 

.... 

 

نشستمو با دقت فراوان همه ی ناخنامو لاک زدم... و لی حیف که قبل از رفتن به اتاق عمل دستور دادن که باید لاکتو پاک کنی!!!!   مثل اینکه قرار بود نمره انضباط بهم بدم....

 

4 تایی رفتیم بیمارستان و من اولین کسی بودم که قرار بود عمل بشم....

 

با پروندم رفتم توی اتاق و برای تکمیل پرونده همراه با یه خانوم کل این 38 هفته رو مرور کردیم . 1000000000 تا سوال ازم پرسیدم....

 

و یک بار دیگه صدای قلب خوشگلتو که به نظر من خیلی هم با نشاط میزد رو شنیدم....

 

فیلمبردار اومد و من با مامان بزرگ و خاله جونی خداحافظی کردم... وقتی خواستم با بابایی خداحافظی کنم بغض کردم ولی خیلی خودمو کنترل کردم که اشکم سرازیر نشه...

 

رفتم روی تخت دراز کشیدم و با یه تیم جراحی خیلی شاد روبرو شدم....

 

همه اسممو .. اسم نی نی مو میپرسیدن... و  همه به اتفاق از  فارسی بودن اسم انتخابی ما برای گل پسرمون خوشحال بودن...

 

سعی میکردم آروم باشم... همش آیته الکرسی میخوندمو ذکر میگفتم... خدایا خودمو پسرمو به تو میسپرم...

 

خانوم دکتر اومدن و من روش بی حسی موضعی رو انتخاب کردم... دوست داشتم صدای گریه تو بشنوم... دوست داشتم خیلی زود از سلامتیت با خبر بشم...

 

دوست داشتم زودتر بگم خدایا شکرت...

 

خلاصه

 

خانوم دکتر کارو شروع کردن و من با خودم کلنجار میرفتم که فیلمایی که از سزارین دیده بودم یادم نیاد و متوجه نشم اون ور پرده چه خبره...

 

سرمو بالا کردم و دیدم تو شیشه ی عینک دکتر بیهوشی که بالای سرم ایستاده بودن همه چی معلومه....

 

وااااااای خدا....

 

سعی میکردم نبینم  ولی یه نیم نگاهی که انداختم  پارچه ی سبز و دستهای خانوم دکتر معلومه... دیگه نخواستم سماجت کنم... حواسمو جای دیگه پرت کردم...

 

به اینکه همه بهم گفتن برامون دعا کن... دعای تو مستجابه...

 

دوستای نی نی سایتی یکی یکی میومدن توذهنم... عزیزایی که سالها منتظر مادر شدن بودن ... پرهام عزیزمون و بیشتر از پرهام مامانش اومد تو ذهنم... آخه منم داشتم مادر میشدم و حالا بیشتر درکش  میکردم...خدایا ... حواست بهشون هست دیگه؟؟؟ 

 

کادر اتاق عمل و خانوم دکتر هم با آرامش تمام در مورد:

 

فصل امتحانات بچه هاشون و اینکه والدین هم همرام بچه ها درس میخونن..

 

مراسم خاکسپاری ناصر حجازی....   وا رفتن کوفته ی خانوم پر ادعا در برنامه ی بفرمایید شام....

 

داستان یارانه های پرداختی توسط دولت محترممممممممممم..... اینکه ریو بهتره یا 206؟؟؟

 

و....  بحث و تبادل نظر میکردن...پیش خودم میگفتم اینا حواسشون به کارشون هست دیگه!!!!!!!!!!!!!

 

یه تکونای عجیبی احساس کردم... همراه با کمی درد....  درست نمیفهمیدم دارن چی کار میکنن

 

یه هو خانوم دکتر گفتن.... سلام کپل... ماشالله

 

خدای من یعنی بدنیا  اومده؟؟؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید  این بود که با صدای لرزان پرسیدم سالمه؟؟؟  همه به اتفاق گفتن بلههههههه که سالمه....

 

گفتم چرا گریه نمیکنه؟؟؟؟

 

حرفم تموم نشده بود که قشنگترین و شیرین ترین و بهشتی ترین صدا رو شنیدم....گریه های معصومانه و بریده بریده.... انگار ترسیده بودی عزیزم... از فرشته ها جدا شده بودی... از بهشت اومده بودی رو زمین؟؟؟ نترس پاره ی تنم خدا حواسش به تو هست.... 

 

دیگه اشکام بند نمیومد...چندین بار پرسیدم سالمه؟؟  و بقیه تعجب میکردن ازین همه نگرانی من...

 

بی صیرانه منتظرت بودم...  یکی از پرستارا تو رو آورد پیش صورتم... خدا جون.... این پسر منه؟؟؟  نفسات برام آشنا بود...  صورتت یخ بود و خیس... دهنت باز بود صورتمو چسبوندم بهت... و هنوز گریه های معصومانت ادامه داشت... هیچی نمیتونستم بگم  فقط گریه میکردم...

 

از صورت تو فقط دو تا چشم بسته و پف کرده و یه دهن باز و یه بینی پهن و کوتاه یادمه...  کادر اتاق عمل گفتن باهاش حرف بزن صداتو میشناسه...  من فقط تونستم بگم جوجه اردک من...

 

و دوباره گریه....

 

تو رو بردن تا تر و تمیزت کنن...

 

یه نفس راحت کشیدم... من موندم و یه عالمه حرف با خدای خودم... خدایا چجوری ازت تشکر کنم... آخه تو چقدرررررررررر خوبی...

 

جراحی  و مراحل ریکاوری که تموم شد و داشتم میرفتم توی بخش جلوی در اتاق عمل مامان بزرگ و خاله و بابایی ایستاده بودن... خاله تا منو دید گفت:3450 وزنش  هستش......  بابایی پیشونیمو بوسید و منم دستشو محکم گرفته بودم و میلرزیدم....  مامان بزرگ هم صورتمو بوسید و همه با هم رفتیم سمت اتاق...

 

چند دقیقه بعد دو تا خانوم دکتر به همرام فیلمبردار اومدن تو اتاق....

 

خاله جون با دیدنت گفتن... واااای چقدر عوض شده... چقدر خوشگلتر شده.....(قبلا تو رو دیده بودن)

 

تو رو دادن بغل من... به سختی میتونستم بغلت کنم...  چشمات همچنان بسته بود...فقط صورتمو میچسبوندم به صورتت... و تمام این نه ماه رو مرور میکردم... چقدر دوست داشتم... چقدر برام آشنا بودی!!!

 

سعید هم کنارم بود... بهش گفتم در چه حالی؟؟؟ گفت خیالم راحت شد....  معلوم بود که اونم مثل من استرس داشته ولی به روی خودش نیاورده بود...

 

پروژه ی بزرگ شیر دادن شروع شد...

 

از من اصرار و تو بی خیال به اصرارهای من تو عالم خودت سیر میکردی... همه بهم دلداری میدادن که درست میشه... شیرت زیاد میشه.... یاد میگیره که بخوره.... و ازین حرفا... خدا رو شکر همه ی این پیش بینی ها درست بود...

 

مامان جون هم به جمع ما اضافه شدن... یه سر و صدایی بود که نگو.... چندین بار بهمون تذکر دادن که لطفا آروم تر احساساتتونو بروز بدین...

 

ساعت 2 یکی یکی ملاقات کننده  ها زحمت کشیدن و اومدن دیدنمون... بابابزرگ...عمه ها به همراه عمو احمد... خاله ها... دایی ها و زندایی ها..همه با گل و شیرینی ....

 

همه هم به اتفاق نظرشون این بود که تو 100% شکل بابایی هستی...

 

برام مهم نبود که تو شکل کی هستی...مهم این بود که سالمی....

 

اینا رو برات نوشتم تا تو رو در بهترین خاطره ی مشترک زندگی خودم و بابا سعید شریک کنم...

 

بردیا جونم...

 

بردیای عزیز تر از جونم....

 

یه عالمه عکس از ازین اتفاقات دارم فیلم اتاق عمل و ساعات ملاقات و ترخیص هم موجوده... عکسارو توی پست مخفی برات میذارم...

 

چشمام دیگه یاری نمیکنه که  برات بنویسم...

 

این روزا  منو بابایی رو خیلی خسته میکنی و خودت به سختی لالا میکنی... فدای سرت مادررررررررر.... من اینجام تا پا به پای تو بیامو مراقبت بام... باهات بازی کنم و برای خوردن یه پیاله سوپ  کل خونه رو با تو بچرخم...

 

خدایا پسر یک سالمو به خودت میسپارمو بس...

 

پی نوشت:سعید عزیزم... همراه لحظه به لحظه ی دوران بارداری... عزیزی که بیشتر از من نگران خودم بودی  هییییچ وقت کمک ها و دلگرمی هاتو... فراموش نمیکنم... بردیای گلم ازت میخوام که همیشه قدر دان بابایی باشی...روزی که خودت پدر بشی  بهتر درک میکنی که چی میگم...

 

 h

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

پريسا (مامان آرمان)
2 خرداد 91 21:06
عاااااااالي يعني عالي، هيچي ديگه نميتونم بگم! خوش به حال برديا كه تو رو داره نسرين جون
مامان یاسمین زهرا
3 خرداد 91 1:18
خیلی قشنگ بود نسرین جون.انشاا... خونواده کوچیک و گرمتون همیشه غرق شادی و سلامتی باشه


مرسی عزیزم... یاسی رو ببوس